تبليغاتX
برای تو

تصمیم گرفتم از امشب دوباره دختر خوبی باشم ....

الان می دونم این چند وقت دیگه داشتم یه جورایی شورش و در می آوردم ....اما دیگه نمی خوام این جوری باشم...از الان دیگه بعضی کارا ممنوع می شه ...نق زدن ...غر زدن... درک نکردن و شوخی های بی مزه مثل اینکه می رم یه دوست تازه پیدا می کنم .....انگار که بچه بازیه یا عروسک بازی که هر وقت خواستی عوضش کنی...نه نه نه دیگه از این حرف ها نداریم ....دیگه حتی نمی گم دروغ می گی یعنی می دونم که نمی گی...تو هم می دونی که من می دونم !!!

مطمئنم که می دونی....ولی وقتی یاد خنده های شیطنت آمیزت  (همونی که انگار داری می گی که این طور حالا صبر کن ببین چی کار می کنم) می افتم  دلم می خواد باز سر به سرت بذارم!!! خب چی کار کنم خیلی خواستنی می شی...

اما هر چی چیزی یه حدی داره...الان من کاملا به خودم اومدم و می خوام دوباره همون دوست منطقی ای باشم که در هر شرایطی همه چیز رو درک می کنه نه اونی که بعد از یه عمر وقتی بهش می گی عشق کوچولوی من تازه شروع می کنه به ادا در آوردن!!!

حالا نه اینکه منظورم این باشه که هیچ وقت از این حرف ها نمی زنی ها ..... ولی خب وقتی بد می شم مهربون تر می شی بعد من هی بدجنسیم گل می کنه که آخ جون قهر کنم یا مثلا یه کاری کنم نازمو بکشی که البته این روزا وقت و حوصله شو نداری ولی خب بهم  یه کم حق بده تو جای من بودی یه کاری نمی کردی از این حرف ها بشنوی....

اصلا می دونی من تازه می فهمم چرا قدیمی ها می گفتن دعوا نمک زندگیه.... چون وقتی حرفمون می شه بعدش وقتی می بینمت یه جور دیگه ای هستی یعنی خودم هم یه جور دیگه ام انگار دوباره از اول پیدات کردم....

به هر حال الان میدونم که قراره چی کار کنم ....می خوام دختر خوبی باشم  بهترین دوستی که می تونم و تا آخرین حد ممکن درکت کنم  و هیچ شوخی بدی نکنم و کنارت باشم تا وقتی که امتحانت رو بدی و اونوقت سر فرصت و حوصله تلافی همه چیز رو حسابی سرت در بیارم. پس عزیزم هر جور می تونی از این فرصت طلایی که داری  استفاده کن !!!

پ. ن.

۱)پست قبلی رو پریشب که از پیشت اومدم نوشتم  اشتباهی ثبت موقت کرده بودم الان ثبتش کردم...
۲) هر وقت سراغ اینجا رو می گیری حس نوشتنم زیاد می شه...

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  توسط من 


امروز با اینکه زمان دیدنت خیلی کوتاه بود اما حسش از همیشه بهتر بود چون توی اتاق تو بودیم...

فکر می کنم الان هر چی هم تلاش کنم به هیچ طریقی نتونم ازت ناراحت بشم....اصلا چه طوری می تونم ناراحت بشم وقتی با اینکه می دونی تو شرایط مناسبی نیستم و بعد از اون همه بداخلاقی باز می خوای که بیام پیشت و بعد اون جوری بغلم می کنی و نگران حالم هستی.... و می گی هیچ اشکالی نداره اگه هیچ کاری نکنیم و فقط پیشت باشم....یا وقتی بهم می گی درس هات مزاحم من هستن نه من مزاحم اونا ( یعنی هیچ حرف عاشقانه ای برام  به اندازه شنیدن این یه جمله شیرین و دوست داشتنی نبود) یا وقتی می گی که دوست داری من بیام پیشت حتی با اینکه هر دومون می دونیم این فقط یه خیالبافیه ..... یا وقتی  می گی حاضری به خاطر ترسیدنم با من این همه راه رو بیای و تنها برگردی...

نه واقعا خیلی سخته که بخوام ازت دلخور یا ناراحت باشم  الان نمی تونم به هیچ چیز جز این فکر کنم که تو عشق دوست داشتنی من هستی.....همین....

نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388  توسط من 


امشب دلم می خواد یه چیزی پیدا کنم  و یه کم راجع بهش غر بزنم.....

حس می کنم بین دو راهی موندم . می تونم  تا وقتی هستی هر وقت خواستم بهت زنگ بزنم و نذارم عقده هیچی به دلم بمونه.....یا از همین حالا سعی کنم آروم آروم رابطه مو کم کنم تا وقتی میری یه دفعه خیلی ناراحت نشم....

البته یه جورایی می دونم هر کاری هم بکنم هیچ چیزی نمی تونه  جلوی دلتنگی ام برای تو رو بگیره و تازه با اینکه می دونم فاصله این رفتن و برگشتنت هم مثل سال قبله اما نمی دونم چرا حس می کنم این بار فرق داره...نمی دونم چرا حس می کنم این دفعه که بری یه جوری می شه که همه چیز بین ما تموم می شه....

یعنی اگه این حس مزخرف رو نداشتم صبر کردن برای اینکه برگردی برام انقدر هم آزار دهنده نبود ..یعنی بود اما خب بازم کمتر از این حس که رفتنت یعنی تموم شدن همه چیز...

اصلا ته ته تهش اون چیزی که باعث می شه همه چیز برام یه جور دیگه باشه اینه که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که یه رابطه اینقدر طولانی با یه نفر داشته باشم...یعنی اساسا تو با هیچ کدوم از برنامه ریزی های من جور در نمی یای  همیشه به خودم می گفتم تو رابطه باید تا جایی پیش رفت که هر لحظه  آماده تموم کردنش باشی حالا چه از طرف خودم چه از طرف اون یه نفره دیگه ....اما الان می دونم تا تو نخوای نمی تونم تموش کنم .....نمی تونم ناراحتی ات رو تحمل کنم حتی اگه ناراحتم کرده باشی نمی تونم بهت فکر نکنم یا حتی سعی کنم که فکر نکنم و اینا همه باعث می شه احساس ضعیف بودن کنم و یه جورایی حس کنم توی یه چیزی گیر افتادم و دائم فکر این باشم که چه جوری می شه که باز رها بشم....

گرچه میدونم اگه  رابطه مون هم تموم بشه هیچ وقت از فکر کردن بهت رها نمی شم!!!

نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388  توسط من 


شارژم تموم شده....

امروز دو  جا دعوت داشتم یه عرسی با یه عده دختر مجرد یه مهمونی با سه تا زن هم سن خودم..می گم زن چون من تنها عوض مجرد گروه منم....

خیلی فکر کردم که کدوم رو  انتخاب کنم ...برم عروسی و هوس ازدواج کردن بکنم....یا برم مهمونی و از اینکه ازدواج نکردم خوشحال بشم!!!!

یا اینکه بی خیال  هر دو بشم و این یه شبی رو که می دونم حداقل تا ساعت ۱۱ شب آزادم که هر جا باشم با تو قرار بذارم....

نمی دونم چرا اما حس ششمم بهم گفت که برم مهمونی....حوصله رقص و اون حس حسرت واری که تو تموم لحظه هاش به یه آدمی مثل من دست می ده رو نداشتم....برعکس خیلی نیاز داشتم که به گلایه های چند نفر گوش بدم تا مطمئن بشم از اینکه دارم کار خوبی می کنم اگه با تو  توی یه رابطه بی تعهد موندم....و نیام پیش تو چون این جز معدود زمان هایی  که می تونم توی چت وبکم استفاده کنم که این روزا خیلی بهش نیاز دارم....برای اثبات اینکه من یه دخترم با اینکه دنبال یه دختر دیگه میگردم!!!

حالا که اینجا نشستم و دارم راه به راه از پسرهایی که وب می خوان و موفق نمی شن چرت و پرت می شنوم  یا از دختر های که موفق می شن  و وقتی می فهمن چی می خوام  یه مشت نصیحت می شنوم  آروم آروم به یه سوال بزرگ می رسم.....

اینکه چرا من که نمی تونم لحظه های تنهاییم و بی حوصله گی هات و باهات شریک بشم چرا باید تو رویاهات باهات شریک بشم؟چرا؟

وقتی جواب تلفن و نمی دی بیشتر این سوال تو ذهنم بزرگ می شه و  فکر میکنم  شاید همیشه هم برخلاف جریان آب شنا کردن آدم و به اون طرف سد نرسونه....

الان دیگه وقتی می گم شارژم تموم شده می فهمی منظورم چیه؟؟؟  

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388  توسط من 


اگه من می تونستم یه کار بکنم که دهنم بی موقع باز نشه و هر حرفی رو هر جائی نزنم خیلی خوب میشه....

هر چه قدر به حس ششمم و اینکه باید بهش اعتماد کنم اعتقاد دارم همونقدر هم به این اعتقاد دارم که تمام نقشه های حس ششمم اگه هم قراره خوب پیش بره مطمئنا زبونم نمی ذاره...

اون روز که یهو به ذهنم رسید تو این هیری ویریه کار و دانشگاه و خستگی ..کلاس خصوص زبان برم اگه جلوی زبونم و گرفته بودم و یه دفعه به همکارم پیشنهاد نداده بودم که تو هم بیاو خوبه و اینا اونوقت امروز مجبور نبودم به جای کلاسی که قرار بوده تنهایی برم با سه نفره دیگه تو یه کلاس باشم.....

بعد اینش اصلا مهم نیست مهم اینه که تازه اونا بیان تصمیم بگیرن که توکلاس چی درس داده بشه چی نشه ...اصلا انگار نه انگار این من بودم که این کلاس و به راه انداختم ....بعد تازه تهش که هی من زور میزنم که بگم آخه من فقط برای این می خواستم بیام کلاس که این کتاب تموم بشه می گن خودت بخون بیا رفع اشکال...آخه اگه من می تونستم خودمو مجبور کنم بخونم که دیگه کلاس خصوصی نمی رفتم....

اصلا نمی فهمن من وقتی یه کاری رو نیمه کاره گذاشته باشم هی میره رو مغزم که باز کاره نصفه نیمه کردی ؟؟؟؟؟باید تمومش کنی.....باید تمومش کنی......اگه می خوای موفق بشی کاری رو که شروع کردی تموم کن...تمومش کن....

نه اینا اصلا نمی فهمن...تازه می دونم که اگه به تو هم بگم می گی این که حرص خوردن نداره....ولی داره چون الان من باز یه کاره نیمه کاره دارم که باید یه انرژی اضافی خرج کنم تا تموم بشه....آخه من به خودم قول دادم تا عید امسال تموم کارایی رو که نصفه نیمه مونده تموم کنم و یه سر و سامونی به این وضع زندگیم بدم...اونوقت هنوز شروع نکرده یکی دیگه به لیستم اضافه شد....

حالا من می خوام هی حوصله تو رو داشته باشم و بهت گیر ندم یا جلوی خودم و بگیرم که با مامانم کل کل نکنم یا.....خب نمی شه دیگه...

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط من 


این چیزیه که نیاز دارم.....امنیت....

قبلا فکر میکردم به آرامش نیاز دارم ....نه اول به این نتیجه رسیدم که به  شادی نیاز دارم بعد فهمیدم برای اینکه شاد باشم به آرامش نیاز دارم 

ولی حالا می دونم که برای آرامش به امنیت نیاز دارم.....

امنیت یعنی اینکه بدونم چیزی وجود داره و دائم ترس از دست دادنش رو نداشته باشم....

این چیزیه که با تو ندارم ...هیچ وقت نداشتم ....از اول می دونستم که می ری این ترس همیشگیم بوده.... فقط منتظرم که این اتفاق بیفته....

اینکه می دونم باعث نشده دوستت نداشته باشم اما الان تحمل این حالت انتظار احمقانه این ترس عجیب این حس که دارم روی آب یا نمی دونم شیشه و یا هر چیزی که احتمال سقوط داره راه می رم خیلی سخت شده....دلم این و نمی خواد.....این حس که هر لحظه یا هر روز ممکن روز آخری باشه که دارمت....

احساس می کنم بعضی چیزا با بالاتر رفتن سن آدم تغییر می کنن شاید این هم از همون ها باشه ....اما الان فقط امنیت می خوام ....همین...

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388  توسط من 


تو این چند روز بی خبری ازت خوب تونستم به خودم مسلط باشم..غیر از شب اول که ایمیلت رو خوندم بقیه اش و خوب طاقت آوردم ...اما یه چیزی تو وجودم عوض شده...من شوکه شدم شاید این اثرات همون شوک باشه .... این دو روز ده بار دلم خواسته که زنگ بزنم تا بهت بگم چقدر خوشحالم که برگشتی چقدر خوشحالم که مجبور شدی به خاطر درس خوندن برگردی و حداقل یه کم دیگه می مونی اما نتونستم....امروز کشف کردم دیگه حتی نمی تونم  وقتی ناراحتم بهت بگم که ناراحتم.....یعنی همیشه  نشون دادن ناراحتی هام برام سخته اما با تو این جوری نبودم اما امروز فهمیدم که شدم... دارم این جوری از خودم محافظت می کنم چون می دونم اون چیزی که می تونه راحت از پا درم بیاره احساساتمه اونم وقتی که می دونم آخرش چیه و چی میشه  نمی تونم بذارم آسیب بببینم حداقل ناخود آگاه ذهنم نمی ذاره که این طوری بشه...تازه داشتم دلمو به دریا می زدم و می ذاشتم هر چی دلم می خواد بهت نزدیک بشم اما الان......

بهت نگفتم اما اینجا می نویسم که یادم باشه مثل همیشه از اونجایی که به جزئیات دقت نمی کنم  نمی دونستم اگه قرار باشه بیای پروازت ساعت چند می رسه ....تا ساعت ۱۲ هر چی زنگ زدم خاموش بودی بقیه اش و یادم نیست فقط تا اینجا یادمه که بار آخر که ساعت رو چک کردم ۱۲ بود بعدش ساعت رو ندیدم فقط شماره می گرفتم تا خوابم برد برام یه ثانیه گذشت خواب دیدم  تو یه پارک بودم یه جای نا آشنا از تو کیف قهوی ایم  یه گوشی نا آشنا در آوردم  که داشت زنگ می خورد  جواب دادم....تو بودی !!!

از خواب پریدم ساعت ۵/۶ بود .... اما جرات نمی کردم زنگ بزنم فکر کردم اگه بازم خاموش باشه چی ؟به خودم گفتم حتی اگه این طوری باشه باید باهاش رو به رو بشم چه حالا چه یه روز دیگه.....همین که زنگ خورد خیالم راحت شد قطع کردم اما مثل این آدم های وسواسی شک کردم که درست شنیدم یا نه دوباره زدم که مطمئن بشم ....زنگ که خورد فقط  تونستم سریع قطع کنم که اگه خوابی بیدار نشی بعد  از خوشحالی گوشی رو بوسیدم انگار که تو باشی!!

وقتی زنگ زدی خوابم تعبیر شد!!!

پ. ن.

تنها خوبی که مسافرتت داشت همین دوباره نوشتنم بود....

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط من 


مهم نیست چقدر طول بکشه که ببینمت ...مهم اینه که هر وقت باشه تلافی این که اینقدر نگرانم کردی و این جوری منتظرم  گذاشتی رو سرت در می یارم!!!

الان دارم فکر می کنم  اون یه هفته ای  که گوشی مو گم کرده بودم حتما تو هم همین حس رو داشتی ... نمی تونم پیدات کنم و کلافه شدم...

همیشه سعی کردم تا جایی که می تونم قدر خوشبختی هایی که باهات دارم و بدونم حتی اگه کوچیک و موقتی باشند اما الان حس می کنم که شاید همه چیز می تونست بیشتر از این باشه ...اما چه جوری نمی دونم...

نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388  توسط من 


جالبه که بعضی وقت ها چیزای عادی تبدیل به چیزای ویژه می شن....

من که تا هفته قبل به زور هفته ای یه بار ایمیلم و چک می کردم این دو روز بیشتر از بیست بار چک کردم اما خبری ازت نیست...یعنی  تو هم ایمیلت رو چک نمی کنی؟....

می دونم این جوری نیستی که بخوای منتظرم بذاری ..اما نمی دونم اینکه جواب ندادی رو به چه حسابی باید بذارم...خبر خوب یا بد؟

ترجیح می دم الان همه چیز حل شده باشه و تو به خودت استراحت داده باشی و در حال تفریح باشی انقدر که وقت چک کردن ایمیل و جواب دادن نداشته باشی..حتی اگه این کارت باعث بشه که مجبور بشم تا شنبه منتظر بمونم!!!اگه همه چیز درست شده باشی از امروز یا فردا باید در حال آماده شدن باشی برای اینکه برگردی....

این بدترین انتظاریه که تا حالا توی عمرم تجربه کردم....

الان دارم فکر می کنم که باید مجبورت می کردم مسنجر نصب کنی حتی اگه باعث می شد چت کنی....یا اینکه قبل از رفتنت باید بهت می گفتم که هر روز ایمیل یا تلفن بزنی.... دوباره بی خودی روشنفکری به خرج دادم می خواستم این  دو هفته راحت باشی....

کاش حداقل همون موقع که ایمیل زده بودی چک کرده بودم اونوقت حتما تا الان خبر جدیدی ازت گرفته بودم...

منتظرم نذار....

نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388  توسط من 


دیشب بدتربن شب زندگیم بود....

بدترینش... حتی بدتر از شبی که رفته بودی...

شوکه شدم....گریه کردم....انکار کردم....سعی کردم که باور نکنم...

اما هیچ کدوم از این ها نمی تونه واقعیت رو تغییر  بده گرچه هنوز نمی دونم واقعیت چیه....

اینکه می گی کلا نمی تونی برگردی یعنی تا کی؟ تا همیشه؟

نمی دونم چرا  اما حس می کنم می دونستم که این جوری می شه ....یادت هست که بهت گفتم تا نری و بر نگردی باور نمی کنم که فقط ۲ هفته است؟

اگه این قصه برای هر کس دیگه ای اتفاق افتاده بود فکر می کردم دختره احمق بوده و پسره گولش زده ...از اول می دونسته که بر نمی گرده.....

اما ............فکر کنم معنی این اما رو فقط خودم می دونم و تو ....

راست می گی زندگی خیلی مسخره است انقدر مسخره که یه کارت می تونه تو رو از من بگیره !!!

اما با این حال فکر نمی کنم که تو مسخره باشی....شاید این منم که مسخره ام....یا این رابطه است که مسخره است....که اگه حتی این اتفاق هم نمی افتاد نمی دونستم چه جوری تموم می شد....یا اصلا تموم می شد؟

قلبم درد می کنه خیلی درد می کنه... فکر می کنم باید بهم می گفتی حتی اگه احتمالش کم بود...روز آخربرای همین بی حوصله بودی؟ برا ی همین گفتی نمی دونی خوشحالی یا ناراحت....چرا باهام حرف نزدی....

 بین این حس که باید صدات رو بشنوم یا نه گیر کردم .... باید راجع بهش حرف بزنیم....

باید الان سعی کنم درکت کنم....باید الان بفهمم که اگه تنها مشکل من اینه که تو نمی تونی برگردی تو غیر از این نارحت خیلی چیزای دیگه هم هستی.....

دلتنگتم....دلتنگ دیدنت....بوسیدنت....بغل کردنت....

فقط بهم بگو که این یه شوخیه....فقط همین....

نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388  توسط من 


Blog Skin